|
*افسوس*
بي صدا در خود مي شكنم و تو شكستنم را نمي بيني.سكوت مي كنم و تواين بلندترين فرياد را نمي شنوي.نازنين من ديگر به خاك رسيده ام٬قامت خميده ام را بنگر و چشمان ساكت سردم را.
چقدر دوستت دارم هنوز حتي اگر نخواهي٬حتي اگر قرارمان را٬پايان را٬هواي مرداب را به يادم آوري.
ستاره ي من٬تو را چه حاصل ازمرور انتهاي آسمان آنجا كه ستاره اي نيست.من حرف دارم٬حرف٬حرف هايي كه نه ربطي به هواي مرداب دارد و نه به ستاره هاي سوخته انتهاي آسمان.افسوس كه اكنون ديگر رفته اي و با رفتنت چشمانم را خيس كرده اي...

|